تبليغاتX
فروغ فرخ زاد

سلام... امروز  وقتی بعد از تقریبا یک سال به وبلاگم سر زدم، یه آهی کشیدم و یه جورایی دلم واسه حال و هوای اون روزا و دوستای گلم و کامنتای زیباشون تنگ شد... تصمیم گرفتم یه دستی به سرو روی وبلاگم بکشم و از نو ادامه بدم امیدوارم بازم با کامنتای پر انرژیتون همراهیم کنید... همتونو دوست میدارم... زیاد زیاد 
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:42  توسط محمد  | 

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود....

                         با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید....!!!

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 23:14  توسط محمد  | 

 

بیایید به آواز کسی که در بیابان بی راه می خواند گوش دهیم

آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده و می گوید

                                     وای بر من

زیرا که جان من به سبب جراهاتم، در من بی هوش شده...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 15:2  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:52  توسط محمد  | 

 

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

        " اي يار اي يگانه ترين يار "آن شراب مگر چند ساله بود . . . !؟ 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:49  توسط محمد  | 


در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست                                                                   
او هيچوقت زنده نبوده است. . . !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:45  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:43  توسط محمد 

 

در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
سلام -
-سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
. . . !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:42  توسط محمد  | 

 

 

 ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد . . . ! 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 15:38  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:32  توسط محمد 

 

چیستم من زاده یک شام لذت بار

ناشناسی پش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:23  توسط محمد  | 

 

زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:4  توسط محمد  | 

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و خموش

که سرا پای وجودم را سوخت . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:57  توسط محمد  | 

 

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:55  توسط محمد  | 

 

 رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک سرد

 در لا به لای دامن شبرنگ زندگی 

 رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

 فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:54  توسط محمد  | 

                             

                                آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

                                   من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست . . . ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:49  توسط محمد  | 

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در میان تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرز دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:42  توسط محمد  | 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان در طراحی

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:41  توسط محمد  | 

نگاه کن که در این جا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

من سردم است

و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است

و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:41  توسط محمد  | 

بیایید به آواز کسی که

در بیابان بی راه می خواند گوش دهیم

آواز کسی که آه می کشد

و دست های خود را دراز کرده می گوید:

وای بر من

زیرا که جان من به سبب جراهاتم در من بی هوش شده است . . . !

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:40  توسط محمد  |