فروغ فرخ زاد
"سرد سبز"
به یک همکار ساکن تهران برای ادامه کار و یا راه اندازی سایت ( فروغ فرخ زاد ) نیازمندم.
عزیزانی که علاقه مند به همکاری هستند مشخصات خودشون رو به ایمیل من بفرستند.
با تشکر
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
" اي يار اي يگانه ترين يار "آن شراب مگر چند ساله بود . . . !؟
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده است. . . !
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
سلام -
-سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم . . . !
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد . . . !
چیستم من زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پش می راند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم . . . !
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت . . . !
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بی رنگ و خموش
که سرا پای وجودم را سوخت . . . !
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم . . . !
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک سرد
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی . . . !
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست . . . !
می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در میان تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرز دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم . . . !
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوش بخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراحی
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب . . . !
نگاه کن که در این جا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است
و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است
و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند . . . !
بیایید به آواز کسی که
در بیابان بی راه می خواند گوش دهیم
آواز کسی که آه می کشد
و دست های خود را دراز کرده می گوید:
وای بر من
زیرا که جان من به سبب جراهاتم در من بی هوش شده است . . . !
تقدیم به بهترین آرزوی زندگیم . . . !