تبليغاتX
فروغ فرخ زاد

فروغ فرخ زاد

"سرد سبز"

این شعر را برای تو می گویم

در یک غروب تشنه تابستان

در نیمه های ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این آخرین ترانه لالائیست

در پای گهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایه من سرگردان

از سایه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما نه غیر خدا باشد

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم

 

چشمان بی گناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمان ها را

بینی شکفته در دل هر آواز

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بی قدرتر ز خار بیابانند

 

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریا کاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

 

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانه شبنم ها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهر پاک حضرت مریم ها

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره توفانست

پروازگاه شعله خشم من

دردا فضای تیره زندانست

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشت های نازک و سردم را

 

با این گروه زاهدظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من و تو طفلک شیرینم

دیریست کاشانه شیطان است

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانه درد آلود

جوئی مرا درون سخن هایم

گوئی به خود که مادر من او بود . . . !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 14:30  توسط محمد  | 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

 

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

چهره مرگی

 

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

 

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست

 

تو همان به که نیندیشی

به من و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعلع نیفروزم . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 15:38  توسط محمد  | 

خفته بودم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

 

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پردهای نیلوفری افکنده بود

 

" دوستت دارم " خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لبهای من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله کردم: آفتاب.... ای آفتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او

 

آه.... کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش همرنگ افق ها می شدیم. . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 15:37  توسط محمد  | 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی

 

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزادهای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

 

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

 

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد پرهای کلاهش را

یا بر آنپیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

" آه..... او با این غرور و شوکت و نیرو "

" در جهان یکتاست "

" بی گمان شهزاده ای والاست "

 

دختران سر می کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یک پندار

" شاید او خواهان من باشد "

 

لیک گویی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطر آگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمانش

مقصد او.... خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند

" کیست پس این دختر خوشبخت؟ "

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست.... آری.... اوست

" آه ای شهزاده ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی. "

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

" ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت بادهای در جام مینایی

آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره.... قصر پر نور است. "

 

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

 

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمانش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

دختر خوشبخت . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 15:33  توسط محمد  | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی ست حلقه زندگی است

 

همه گفتند مبارک باشد

دختر گفت دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است . . . !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:42  توسط محمد  | 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هرچه طالبی به خدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موجبه نرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام درآن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:39  توسط محمد  | 

می روم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

 دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم ‌تا که از آن نقطه دور

 شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

 زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم

 زتو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

 تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد می رقصد اشک

 آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

 شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

 دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسون 

 که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

 می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بردار

 ای امید عبث بی حاصل . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 10:6  توسط محمد  | 

 

بزرگترين سايت آموزش ايرانيان