فروغ فرخ زاد
"سرد سبز"
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را . . . !
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
می خواستم شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر . . . !
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد٬ بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
" کاو دگر آن دختر دیروز نیست "
" آه٬ آن خندان لب شاداب من "
" این زن افسرده مرموز نیست "
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که : کو٬ آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسون کار تو؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که: این است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
زار این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این درد که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه٬ اینست آنچه می جستی به شوق
راز من٬ راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذرهای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه٬ اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه٬ کی ترسم ز خشم و قهر تو . . . !
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان ها
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
میرفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود . . . !