وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکهتکه میکردند
وقتی که چشمهای کودکانهی عشق مرا
با دستمال تيرهی قانون میبستند
و از شقيقههای مضطرب آرزوی من
فوارههای خون به بيرون میپاشيد
وقتی که زندهگي من ديگر
چيزی نبود، هيچ چيز به جز تيکتاک ساعت ديواري
دريافتم، بايد، بايد، بايد،
ديوانهوار دوست بدارم .... !
همهی هستي من آيهی تاريکی ست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهدبرد
من در اين آيه تو را آه کشيدم، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم .... !
سخن از پییوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق کهنهی يک دفتر نيست
سخن از گيسوی خوشبخت من است
با شقايقهای سوختهی بوسهی تو
و صميميت تنهامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهيها در آب
سخن از زندهگی نقرهئي آوازی است
که سحرگاهان فوارهی کوچک میخواند .... !
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم .... !
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش . . . !
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز ... !