ای هفتسالهگي
ای لحظهی شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهئی بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شکست
شکست
شکست ... !
زندهگي شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن میگذرد
زندهگي شايد
ريسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه میآويزد
زندهگي شايد
طفلی است که از مدرسه برمیگردد ... !
در اتاقی که به اندازهی يک تنهايي است
دل من
که به اندازهی يک عشق است
به بهانههای سادهی خوشبختي خود مینگرد
به زوال زيبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و به آواز قناريها
که به اندازهی يک پنجره میخوانند ... !
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهی سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخهی بازيگرِ دور از دست
سيب را چيديم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پیوستيم
و نترسيديم ... !
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است..... !
وقتي آب شدم
هنوز
چيزي بود
مي پرسيدم
اين نيلوفر زردِ آبي چيست
كه حتي مرداب هم فراموشش كرده است
كه چيست كه تنها نام است
كه چيست كه از نامش
عطرِ زيبايي
ديده مي شود ... !