تبليغاتX
فروغ فرخ زاد

فروغ فرخ زاد

"سرد سبز"

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:32  توسط محمد 

 

چیستم من زاده یک شام لذت بار

ناشناسی پش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:23  توسط محمد  | 

 

زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 19:4  توسط محمد  | 

 

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و خموش

که سرا پای وجودم را سوخت . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:57  توسط محمد  | 

 

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:55  توسط محمد  | 

 

 رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک سرد

 در لا به لای دامن شبرنگ زندگی 

 رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

 فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:54  توسط محمد  | 

                             

                                آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

                                   من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست . . . ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 18:49  توسط محمد  | 

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در میان تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرز دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:42  توسط محمد  | 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان در طراحی

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:41  توسط محمد  | 

نگاه کن که در این جا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

من سردم است

و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است

و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند . . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:41  توسط محمد  | 

بیایید به آواز کسی که

در بیابان بی راه می خواند گوش دهیم

آواز کسی که آه می کشد

و دست های خود را دراز کرده می گوید:

وای بر من

زیرا که جان من به سبب جراهاتم در من بی هوش شده است . . . !

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:40  توسط محمد  | 

   

 تقدیم به بهترین آرزوی زندگیم . . . !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:43  توسط محمد  | 

پرنده گفت: "چه بوئی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت. "

پرنده از لب ایوان

                  پرید، مثل پیامی پرید و رفت

 

 

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

 

 

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

                                   پرنده، آه، فقط یک پرنده بود . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:40  توسط محمد  | 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی... !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:7  توسط محمد  | 

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچون باران

دامنم را رنگ میزد

 

 

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:3  توسط محمد  | 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسوی خود آسوده گشودم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

اونیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

من خیره به آئینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن ُ چه بگویم ُ که شکستی دل ما را . . . !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 15:55  توسط محمد  | 

 

بزرگترين سايت آموزش ايرانيان